Shows / کاپوچینو : Kapochino

کاپوچینو : Kapochino
نوشیدنیای که نباید میخوردم و داستانهایی که نباید میگفتم...
به اندازهی نوشیدن یک فنجان کاپوچینو با من همراه باشید تا سر از قصهای درآوریم که احتمالاً هرگز فکرش را نمیکردید.
این کاپوچینو هر بار طعم تازهای دارد؛ روایتی جدید، حالوهوایی پیشبینینشده و کلماتی که با موسیقی همدست میشوند تا داستانهایی را زنده کنند که تا آخرین قطره همراهتان میمانند.
فنجانتان را پر کنید، هدفونتان را بگذارید تا با هم وارد قصه شویم...
🎬 نویسنده و راوی: حمید
📅 یک هفته در میان، پنجشنبهها
🌐 Hamidrdn.com
🏷️…
Episodes
کاپوچینو : Kapochinoداستان ۱۰ : شماره تماس اضطراری
در آن لحظه که همهچیز در سکوت فرو میرود، قفلِ شببند دیگر ابزارِ امنیت نیست؛ مرزی است میانِ تو و جهان. مرزی که باز شدنش فقط به یک چیز بستگی دارد: اینکه بیرون…
کاپوچینو : Kapochinoداستان ۹ : نه
بعضی «بله»ها آرامتر از هر فریادی، آدم را خالی میکنند. پرسید: «خودت چی دوست داری؟» جواب آماده بود: «هرچی تو دوست داشته باشی.» اما این بار لبخند نزد. منتظر…
کاپوچینو : Kapochinoداستان ۸ : خوشخیم
گفت: «خطر ندارد، فقط یک تودهٔ خوشخیم است.» همه آرام شدند و دوباره به زندگی برگشتند. هیچکس نپرسید پس چرا سالهاست که در این خانه هیچکس نمیتواند درست نفس…
کاپوچینو : Kapochinoداستان ۷ : برفی
من بنبستِ انتهای کوچه بودم؛ مدفنِ تمام رازها و فریادها. آن روز هم رد شدنشان را دیدم. حالا بیست و دو سال است هر شب میآید، پیشانی به تنِ سردم میگذارد و پایانِ…
کاپوچینو : Kapochinoداستان ۶ : استکهلم - گوتنبرگ
سفر با بلیتِ صادر نشده... آیندهای که از دور برایت چیدهاند، یا حسی که از نزدیک رهایت نمیکند؟ یک بلیت صادر شده؛ دیگری هنوز معطلِ یک کلیک است. نه رفتن بیحسرت…
کاپوچینو : Kapochinoداستان ۵ : معبد مانچینیل
خدا، خالقانش و سایهاش... سالها انسانها، رنجها، شکستها و رفتوآمدهایشان را شمردم. همه را به رقم بدل کردم و از هیچکدام نترسیدم؛ چون هیچکس شمارهی مرا…
کاپوچینو : Kapochinoداستان ۴ : میز
بعضی آدمند، بعضی شبیه آدم… هر خانه یک نفر دارد که هیچکس نمیبیندش؛ گاهی کنار پنجره مینشیند و به تاریکی نگاه میکند. برای آنکه فراموش نکنم، خودم را صدا میزنم. فقط…
کاپوچینو : Kapochinoداستان ۳ : ایستگاه
در بدترین جایی که میتوانستم باشم گیر افتاده بودم؛ درست همینجا، درون ذهن خودم… شب بود و ریل و باران روی شیشه. قطار میرفت و قلبها هنوز سوار بودند. در کوپهای…
کاپوچینو : Kapochinoداستان ۲ : لیمیا
هیولاها... نیازی به طلسم ندارن... اشتباه از جایی شروع شد که فکر میکردم شنیدن بیهزینهست. فقط سر تکان دادم تا هذیانهایش تمام شود و برود، اما ناگهان فهمیدم…
کاپوچینو : Kapochinoداستان ۱ : فنجان
کداممان زودتر تمام میشویم؟ کاپوچینو... داستانها... یا من؟ هر فنجان کاپوچینو فقط هفده دقیقه زنده میماند؛ درست به اندازهی روایت یک داستان. شما که میمانید؛…