
داستان ۳ : ایستگاه
در بدترین جایی که میتوانستم باشم گیر افتاده بودم؛ درست همینجا، درون ذهن خودم…
شب بود و ریل و باران روی شیشه. قطار میرفت و قلبها هنوز سوار بودند.
در کوپهای نیمهتاریک، سکوتی نشسته بود که وزن داشت؛ سکوتی که حرف نمیزد، اما نفس میکشید.
مسیر انگار تا ابد ادامه داشت. عقربهها عجله داشتند. ایستگاه نزدیک میشد.
و من هنوز نمیدانستم چطور باید از یک آدم پیاده شوم...
🎵 محسن چاوشی : قطار
🎵 رضا یزدانی : قطاری رو به دریا
🏷️ #پادکست #کاپوچینو #داستان #روایت #داستان_کوتاه #قصه_گویی #درام #عاشقانه #پیچش #فارسی #موسیقی #حمید #داستان_صوتی #قصه_شب #روایت_داستان #کتاب_صوتی #داستان_عاشقانه #نمایش_صوتی…
The skinny
The skinny isn't ready yet — notes appear once the transcript is processed.