
خاطرات فیزیوتراپ آنچنانی - عمار پورصادق
خاطرات یک فیزیو تراپ آنچنانی : قسمت دوم یک روز یکی از مریضها آمده بود که ریش نوک تیز عجیبی داشت. اول خیلی حال نکردم دور و برش باشم ولی کم کم فهمیدم آدم غریبی است. زانویش حسابی آسیب دیده بود. زیر زانویش زخم بزرگی بود که با یک دبریدمان ساده برداشته بودند و با اینکه خوب نشده بود با اصرار از دکتر نسخه گرفته بود تا زودتر بیاید فیزیوتراپی بشود تا به قول خودش زودتر در خدمت بچه ها قرار بگیرد. دراز کشیده بود روی تخت و من در حین اینکه پروب التراسوند را زیر زانو و روی بافتش میچرخاندم گفت: دکتر من معلم پرورشی مدرسهام. باید برم این بچه ها رو جمع کنم. اگر جمع نشن خسارت به بار میآد.گفتم: من که دکتر…
The skinny
The skinny isn't ready yet — notes appear once the transcript is processed.