skinny.

Latest / رادیو فیکشن (داستان)

داستان هفت پنجشنبه که جمعه شد - عمار پورصادق -رادیو فیکشن-

امیر:حسام درست راه نمیرفت. هی بهش می‌گفتم وقتی دارد قدم میزند اینقدر خودش را نچسباند به من. مسیر قدم زدن دو تا آدم باید موازی هم باشد ولی گوش نمی‌داد. بارها سرراه ایستادم تا مسیرش را درست کند. وقتهایی که داشت از خاطره‌ای چیزی تعریف می‌کرد بدتر میشد. هی با انگشت پک و پهلویم را سوراخ میکرد. داشت داستان دو تا شیر سنگی جلوی ساختمان قدیمی شهرداری را میگفت. اینکه سالهای سال اینها جلوی شهرداری بودند. بارها همراه تعمیرات ساختمان شهرداری که از دوره‌ی روسها مانده بود، تعمیر و رنگ شده بودند. با اینکه انقلاب شده بود کسی جرات نکرده بود شیرهای جلوی شهرداری را بکند یا بهشان آسیبی برساند. دو شیر طلایی و پر…

The skinny

The skinny isn't ready yet — notes appear once the transcript is processed.