
شب های 991 تا 993 - حکایت معروف پینه دوز
در شب هایی که گذشت، تا آنجا شنیدیم که معروف پینه دوز کنار دیواری نشسته بود و گریه می کرد که ناگاه جنی از دیوار درآمد و حکایت او را پرسید و به معروف گفت تو را به شهری ببرم که زن تو بر تو راه نتواند یافت
و اکنون بشنویم ادامه ی این حکایت جذاب را
........
دوستان خوبم یادتون نره نظراتتون رو برام بنویسید
ضمنا صفحه نقاشی هام در اینستاگرام را می تونید با این آیدی دنبال کنید
@art_sayehmeshki
.......
همچنین در همین اَپ دو کانال دیگر نیز دارم به نام های (رمانکده) و کتاب صوتی
bookcast
که داستان ها و رمان های زیبا و شنیدنی گویش کردم
امیدوارم گوش کنید و لذت ببرید
The skinny
The skinny isn't ready yet — notes appear once the transcript is processed.