skinny.

Latest / رادیو فیکشن (داستان)

داستان یک روز بی آپشن - عمار پورصادق -رادیو فیکشن

داستان یک روز بی آپشن : خرید کامپیوتر

پدر وقتی کامپیوتر خرید مثل معلمها آمد بالاسرش تا ما درست استفاده کنیم. گفت: این را قسطی خریدم و اگر درست استفاده نکنیم خیلی راحت پسش می‌دهم. گفتم: یعنی چطوری؟ پدر گفت: یعنی اینکه باید ازش استفاده‌ی مفید ببریم.خواهرم گفت: خوب ما هر کار با کامپیوتر بکنیم مفیده. ولی پدر طوری نگاه کرد که انگار مفید نبود. بعد گفت: اول اینکه باید فوتوشاپ یاد بگیرین. بعد ازتون امتحان می‌گیرم. امتحان هم اینه که یه عکس بهتون میدم که سیاه و سفیده و باید رنگی بشه. کار ما درآمده بود. مادر گاهی می‌آمد و از من و خواهرم - ماری شیمل – می‌خواست که جزوه‌های دانشگاه‌اش را تایپ کنیم. من ولی…

The skinny

The skinny isn't ready yet — notes appear once the transcript is processed.